گرمابه
یک روز ملا به حمام رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی را اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
خويشاوندي
يک روز ملانصرالدين خرش را به سختي مي زد و رهگذري از آنجا مي گذشت و پرسيد که چرا مي زني گفت ببخشيد اگر مي دانستم که با شما خويشاوندي دارد اين کارو نميکردم!
علت نا معلوم
ملانصرالدين به يکي از دوستانش گفت: خبر داري فلاني مرده؟
دوستش گفت: "نه! علت مرگش چه بود؟"
ملا گفت: "علت زنده بودن آن بيچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!"
ما نوح را فرستاديم
روزي ملانصرالدين بالاي منبر رفت و يک آيه خواند : " و ما نوح را فرستاديم... " بعد هرچه کرد ادامه آيه را يادش نيامد تا اينکه يکي از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمي ياد يکي ديگه رو بفرست!!!
ازدواج ملانصرالدین
روزی فردی از از ملانصرالدین پرسید :
ملا ، آیا تا بحال به ازدواج و تشکیل زندگی فکر کرده ای ؟
ملا هم در جوابش گفت :بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
آن فرد دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ملا جواب داد :بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
پس به یمن رفتم :دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم !
آن فرد با تعجب بسیار کنجاوانه پرسید : چرا ؟
” ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم “

مقبره ملا نصرالدین در آک شهیر ترکیه.
ملا نصرالدین که درکشورهای جنوب غرب آسیا،قفقاز، آسیای مرکزی ، افغانستان و، ترکیه و حتی برخی کشورهای بالکان به عنوان یک شخصیت تاریخی - فکاهی شناخته شده است ، به روایتی 8 قرن پیش و در دوره حکومت سلجوقیان در منطقه خراسان ایران زاده شد و بعدها برای زندگی راهی دیار آناتولی شد.
هم اکنون مزار ملا نصرالدین در منطقه آک شهیر در نزدیکی قونیه زیارتگاه عده زیادی از مردم ترکیه و حتی توریست های خارجی است.
داستان درخت گردو روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!
اختلاف رنگ
روزی مردی که موهایی مشکی و ریشی سفید داشت وارد مجلسی شد که اتفاقا” ملانصرالدین در آن حضور داشت. از ملانصرالدین درباره اختلاف رنگ میان ریش و موهای آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سیاهی موی سر و سفیدی ریش او نشان می دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.
ديرباور
روزي يکي از همسايهها خواست خر ملانصرالدين را امانت بگيرد.
به همين خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدين گفت: "خيلي معذرت ميخواهم خر ما در خانه نيست".
از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسايه گفت: "شما که فرموديد خرتان خانه نيست؛
اما صداي عرعرش دارد گوش فلک را کر ميکند."
ملا عصباني شد و گفت: "عجب آدم کج خيال و ديرباوري هستي.
حرف من ريش سفيد را قبول نداري ولي عرعر خر را قبول داري."
گريه بر مرده
روزي ملانصرالدين به دنبال جنازهي يکي از ثروتمندان ميرفت و با صداي بلند گريه ميکرد. يکي به او دلداري داد و گفت: "اين مرحوم چه نسبتي با شما داشت؟"
ملا جواب داد: "هيچ! علت گريهي من هم همين است."
کرامت ملا
روزي ملانصرالدين ادعاي کرامت کرد.
گفتند "دليلت چيست؟"
گفت: "ميتوانم بگويم الساعه در ضمير شما چه ميگذرد؟"
گفتند: "اگر راست ميگويي بگو."
گفت: "همهي شما در اين فکر هستيد که آيا من ميتوانم ادعايم را ثابت کنم يا نه!"
مهمان شدن ملانصرالدين
روزي ملانصرالدين به عدهاي رسيد که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت "السلام يا طايفهي بخيلان!"
يکي از آنها گفت: "اين چه نسبتي است که به ما ميدهي؟ خدا گواه است که هيچ يک از ما بخيل نيست."
ملانصرالدين گفت: "اگر خداوند اين طور گواهي ميدهد، از حرفي که زدم توبه ميکنم، و نشست سر سفرهي آنها و شروع کرد به غذا خوردن."
شکايت الاغ
الاغ ملانصرالدين روزي به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضي شکايت کرد. قاضي ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضيح بده. ملا هم گفت : جناب قاضي. فرض کنيد شما خر من هستيد. من شما را زين مي کنم و افسار به شما مي بندم و شما حرکت مي کنيد. بين راه سگها به طرفتان پارس مي کنند و شما رَم مي کنيد و به طرف چراگاه حاکم مي رويد. حالا انصاف بديد من مقصرم يا شما؟!!!
کرامت ملا
روزي ملانصرالدين ادعاي کرامت کرد.
گفتند "دليلت چيست؟"
گفت: "ميتوانم بگويم الساعه در ضمير شما چه ميگذرد؟"
گفتند: "اگر راست ميگويي بگو."
گفت: "همهي شما در اين فکر هستيد که آيا من ميتوانم ادعايم را ثابت کنم يا نه!"
وظيفه و تکليف
روزي ملانصرالدين بدون دعوت رفت به مجلس جشني.
يکي گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتي چرا آمدي؟"
ملانصرالدين جواب داد: "اگر صاحب خانه تکليف خودش را نميداند.
من وظيفهي خودم را ميدانم و هيچوقت از آن غافل نميشوم."
سکه
- یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .
- ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم
نصيحت كردن ملا
ملا
دختر خود را به يك مرد دهاتي داده بود. شب عروسي عده اي از خويشاوندان
داماد از ده آمده و دخترك را سوار بر خري كرده با خود بردند. هنوز مقدار
زيادي از خانه ملا دور نشده بودند كه ناگهان ملا دوان دوان خود را به آنها
رساند. يكي از همراهان عروس از ملا پرسيد چي كار داري و براي چي با اين
عچله به اينجا آمدي؟ ملا نفس نفس زنان گفت: بايد نصيحتي براي دخترم ميكردم
ولي يادم رفت. و سرش را نزديك به گوش او كرد و گفت: دخترم يادت باشد كه هر
وقت خواستي چيزي بدوزي پس از اينكه تار (نخ)را داخل سوزن كردي آخرش را گره
.بزني وگرنه از سوراخ بيرون خواهد رفت
شرمنده از تو ای پدر شهید که تمام آرزوهایت را بوسیدی و گذشتی و من نگذشتم!!و بخاطر هوای نفسم نتونستم بگذرم!!!





برچسب:
نویسنده: علی
تاريخ: سه
شنبه
16 مهر
1392 ساعت: 0:6